فست فود

به نام خدا
سلام سلام سلام…
خوفید؟ جیک جیک هاتون به راهه؟
یه روز جوجه پری ناهار خونه یکی از دوستاش دعوت شده بود…
دوست 1 = بچه ها پیتزا سفارش بدیم؟
جوجی پری = نهههههههههه….اخه پیتزا هم شد غذا!!! بابا مضر…نکنید این کارو….
دوست 2 = باز این پری دکتر شد! باشه چندتا جوجه سفارش میدیم
جوجی پری = نههههههههههههه… اخه جوجه!!!!!!! وییییییییییی…نموخوااااااااام
دوست 3 = دیگه چرا؟ پری ساز مخالف میزنی ااااا! دیگه کوبیده خوبه…
بچه ها مخلفات چی می خورید؟
دوست ها = سالاد… ماست…نوشابه
جوجی پری= نهههههههههههه… نوشابه قند میاره…میمیریدااااااا
دوست ها = (همه خشن نگاه می کنند)… خب تو نخور به شکم ما چیکار داری؟
جوجی اروم میره یه گوشه میشینه…. موقع خوردن: دوست 2 زیاد از نمک استفاده می کنه
جوجی پری = نزن! انقدر نمک نزن … سکته زودرس میاره ااااا
دوست 2= این پری کچلمون کرد … اخه بچه جان یه بار از پروتون فاصله بگیر؟( یعنی انقدر مثبت نباش )
جوجی پری دیگه جیک جیک نکرد اما یادش بود که عمو چی می گفت :بچه ها نوشابه نخورید… فست فود نخورید…ضرر داره
من به حرفای عمو گوش می کنم اما نمی تونم دیگران رو هم اجبار کنم…
( این داستان واقعیت نداره و ساخته ذهن نویسنده است اما نکته پند اموز داشت : به سلامتی تون توجه کنید… لطفا !!! مراقب پیری تان هم باشید :) )

Posted in خاطرات | Tagged | Leave a comment

نبرد من و دنیا

به نام خدا
همیشه در حال جنگیدن با دنیا بودم و همیشه هم بازنده…
تازه فهمیدم که ابزار و سلاح جنگ با دنیا چیست؟
با خودم که فکر می کنم می بینم 10 ساله که دارم می جنگم… چرا؟؟؟
اولین روزی که حروف الفبا رو یاد گرفتم به جای اینکه بنویسم : بابا نان داد… نوشتم ” بابا خسته س”
به جای اینکه مامان بهم مشق شب بگه ، مثلا عروسکم می گفت و سطر اخر دیکته می نوشتم ” مامان مریضه ”
هفت سالگی… اوج کودکی و شیطنت!
به جای خاله بازی کردن و نگران عروسک بودن، سعی میکردم متوجه درد های خانواده م بشم و بهشون کمک کنم اما یه کودک چه کمکی میتونه کنه! ؟
از همون بچگی سعی کردم برای خانواده ام افتخار افرین باشم ؛ همیشه معدلم 20 بود… همیشه تو مسابقه ها رتبه اول استانی کسب میکردم… اینطوری شاید خانواده ام سربلند می شدند… شاید به وجود من افتخار می کردند و می بالیدند
هشت سالگی هم گذشت… 9… 10 … 11…
دیگه می فهمیدم… از عمق وجودم سختی ها رو حس می کردم و مجبور بودم تحمل کنم!!! من از کودکی فاصله گرفته بودم… دیگه با اون سن کمم متوجه بی رحمی های دنیا می شدم… محیط و ادمای اطرافم ، طوری باهام رفتار می کردند که انگار بالغ شدم اما هنوز کودک بودم… مشکلم این بود که بیشتر از سنم می فهمیدم و اینو نمی تونستم کتمان کنم …نمی خوام بگم خیلی سختی کشیدم اما همیشه ارزوم این بود ” خدایا دیگه سرنوشت هیچ کودکی رو مثل من قرار نده ”
12… 13…14
چند سال پیاپی تو نویسندگی رتبه می اوردم… احساس کردم که استعدادشو دارم… پیگیرش شدم و افتادم دنبال چاپ داستان هام…اما بازم دنیا اون چهره کثیفشو بهم نشون داد… بازم اون برنده شد…
15 … 16 … 17
دنیا با تمام وجودش داشت له ام میکرد… بدترین اتفاق هایی که حتی تصورش رو نمی کردم تو 15-16 سالگیم رخ داد… کمرم در برابر مشکلات خم شد… شکست… اما کسی نفهمید یعنی نخواستم که کسی بفهمه! تنهای تنها شده بودم…اون ماه ها گذشت اما هنوز اثارش مونده… دیگه خسته شدم… اما خیلی راه مونده برای شکست دنیا!!!
شاید این چهره زندگیم رو باور نکنید چون همیشه مخفیش کردم… همیشه سعی کردم شیطون باشم و بخندم… شاید اینطوری کسی متوجه غصه های زندگیم نشه… غصه هایی که روی دوشم سنگینی می کنه اما کسی اونا رو نمی بینه!!!
بازم ادامه میدم… با همون چهره شاد و شیطون!!! باز چهره غمگین زندگیم رو مخفیش می کنم تا زمانی که از پا درش بیارم…
ابزار و سلاح جنگ با دنیا فقط صبر و تلاش و پشتکار!!!
پ.ن : عمویی خیلی سعی کردم سربسته مشکلاتم رو بیان کنم اما کاملا تو ایمیل برای شما توضیح دادم…عمو؟ خوندید؟

Posted in خاطرات | Tagged | 7 Comments

موسیقی از نوع مثبت

به نام خدا
سر زنگ فیزیک بود که دبیر گفت : بچه ها چه کسایی قبل از درس خوندن به موسیقی با کلام ( 6و8 ) گوش می دهند؟
چند نفر از بچه ها گفتند : ما…
معلم گفت : کسانی که قبل از درس خوندن موسیقی با کلام( 6و8 ) گوش می دهند باعث میشه نیمکره راست مغزشون فعال بشه و از اونجایی هم که نیمکره راست برای احساست هست دیگه نمی تونند روی درس تمرکز کنند. البته بعضی از موزیک های بی کلام هم اثرات مفیدی داره… بعد گفت :
مثلا اهنگ هایی مثل ” در قندون ، لب خندون ” اشکال نداره…خیلی هم خوبه!
یه دفعه برق شادی تو چشام جرقه زد و با خودم گفتم : ایوول به عمو جونم!
:) بعد که به خودم اومدم دیدم بچه ها انگشتاشون سمت منه و میگن : عموپورنگ ! مگه نه خاله پورنگ؟
یه لحظه خشکم زد و گفتم : هان؟ اه… اها… اهاااااااان…خب شعرهای عموپورنگه دیگه! جنبه اموزشی هم داره تازه… بعله ام :)
عموی مهربونم … دیگه حتی دانشمندان :) هم ثابت کردند که شعرهای شما برای افزایش تمرکز خوبه…چون تو شعرعمویی یه فرشته مهربون بهت انرژی مثبت میده :)
پ.ن : تعجب نکنید ! بچه های کلاس به من میگن خاله پورنگ… چون همیشه و همه جا ورد زبونمه : عموپورنگ استاد زندگیمه
پ.ن2 : جالبه! یه سر به ادرس وب قبلیم
زدم و منتظر این پیام بودم ” چنین صفحه ای یافت نشد ” اما با این روبرو شدم : ” شناخت جانوران بی مهره ” جل الخالق… نمی دونستم دیگه عضو بی مهره داران هم شدم! حالا بیا ثابت کن بابا من مهره دارم… حالا اسمم بود پری دریا ولی به خدا انسانم
پ.ن3: بچه ها به عکس های سخنگو هم سربزنید و نظراتتون رو بگید… در اخر می خواییم از نظرات همه یک نتیجه کیری کنیم.

Posted in خاطرات | Tagged | 6 Comments